• وبلاگ : چشم و چراغ
  • يادداشت : تناقضهاي آخرالزماني
  • نظرات : 1 خصوصي ، 16 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     

    شايد باور نکنيد من ديروز تهران بودم.

    ديروز دوباره تهران بودم. رفتم تهران براي ديدن کسي. اما به اندازه يک «دور نويس» يا همان «فاکس» به من محل گذاشتند. گفتند براي کسي که ميخواستي ببينيش پيغام بنويس و بزار و برو. چون نمي دونيم چرا نيومده.

    شايد باور نکنيد، من ديروز دوباره طهران بودم.

    ماشين را گذاشتم در خانه و با تاکسي دايي در خبابانهاي تهران ول ميگشتم. خيابانهايي که به برکت طرح ترافيک خيلي وقت است نديده بودمشان. برخي اصلا جديد بودند. تا حالا چارراه سيروس را از درون ماشين نديده بودم. از درون مترو ديده بودم.

    شايد باور نکنيد، ديروز طهران بودم.

    التبه دايي خودش پشت فرمان بود. دنبال مسافرهايش آمده بودم که مسافرهايش را ببينم. دايي و مسافرهايش. از گداي سر کوچه حاج محمود اينا که بايد ميرسانديمش به سر باشگاه که جوراب بفروشد و در راه يکسره برايمان سلام آخر نماز را بخواند. تا آن خانم محجبه اي که وقتي کنار خيابان ديدمش ياد عکسهاي راهپيمايي هاي 57 قم افتادم. خدا ناخواسته چند بار دور ميدون خراسان چرخواندش تا هر بار آنهايي که ميخواهد را سوار کند. دايي تاکسي راني نمي کند. آرام در تاکسي اش نشته است و نشانه ها را سير ميکند. چند سالي است که به مقام اجتهاد در نشانه شناسي رسيده است. مثل آن عرق فروشه که وقتي پياده شد گفت از سال 55 که يک شب کرکره مغازه را پايين کشيده، هنوز بالا نکشيده تا الان. بعد هم از 55 تا اين لحظه بيکاري طي کرده است. همه چيز هم هنوز درون مغازه هست. باورتان ميشود؟ من ديروز تهران بودم.

    ديروز طهران بودم. زير پل ري، يک پيرزن عرب....
    http://band128.persianblog.ir/post/31/